تبليغاتX

شميم عاشقي
برای آن گلی که با آمدنش بهار می شود

 

 

 

 

                                      

نقل شده كه حضرت داود عليه السلام در حال عبور از بيابانى مورچه اى را ديد مرتب كارش اين است كه از تپه اى خاك برمى دارد و به جاى ديگرى مى ريزد.
حضرت داود عليه السلام از خداوند خواست كه از راز اين كار آگاه شود...، مورچه به سخن آمد كه :
(معشوقى دارم كه شرط و ميل خود را آوردن تمام خاكهاى آن تپه در اين محل قرار داده است !)
حضرت فرمود:
(با اين جثّه كوچك ، تو تا كى مى توانى خاكهاى اين تلّ بزرگ را به محل مورد نظر منتقل كنى ، و آيا عمر تو كفايت خواهد كرد؟!)
مورچه گفت :
(همه اينها را مى دانم ولى خوشم اگر در راه اين كار بميرم به عشق محبوبم مرده ام !).
در اينجا حضرت داود عليه السلام منقلب شد و فهميد اين جريان درسى است براى او.

 

ز هرچه غير يار استغفراللّه
ز بود مستعار استغفر اللّه
دمى كان بگذرد بى ياد رويش
از آن دم بى شمار استغفراللّه
 
                          ما برای محبوبمان چه کردیم؟؟؟؟

 

كيمياى محبت : ص 62.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:55  توسط منتظر  | 

 

(سراج الدين سكاكى ) از علماى اسلام بوده و در عصر خوارزمشاهيان مى زيسته و از مردم خوارزم بوده است .
سكاكى نخست مردى آهنگر بود. روزى صندوقچه اى بسيار كوچك و ظريف از آهن ساخت كه در ساختن آن رنج بسيار كشيد. آن را به رسم تحفه براى سلطان وقت برد. سلطان و اطرافيان به دقت به صندوقچه تماشا كردند و او را تحسين نمودند.
در آن وقت كه منتظر نتيجه بود مرد دانشمندى وارد شد و همه او را تعظيم كردند و دو زانو پيش روى وى نشستند. سكاكى تحت تاءثير قرار گرفت و گفت : او كيست ؟ گفتند: او يكى از علماء است .
از كار خود متاءسف شد و پى تحصيل علم شتافت . سى سال از عمرش ‍ گذشته بود، كه به مدرسه رفت و به مدرس گفت : مى خواهم تحصيل علم كنم . مدرس گفت : با اين سن و سال فكر نمى كنم به جائى برسى ، بيهوده عمرت را تلف مكن .
ولى او با اصرار مشغول تحصيل شد. اما به قدرى حافظه و استعدادش ‍ ضعيف بود كه استاد به او گفت : آن مساءله فقهى را حفظ كن (پوست سگ با دباغى پاك مى شود) بارها آن را خواند و فردا در نزد استاد چنين گفت : (سگ گفت : پوست استاد با دباغى پاك مى شود!) استاد و شاگردان همه خنديدند و او را به باد مسخره گرفتند.
اما تا ده سال تحصيل علم نتيجه اى برايش نداشت و دلتنگ شد و رو به كوه و صحرا نهاد به جائى رسيد كه قطره هاى آب از بلندى بروى تخته سنگى مى چكيد و بر اثر ريزش مداوم خود، سوراخى در دل سنگ پديد آورده بود.
مدتى با دقت نگاه كرد، سپس با خود گفت : دل تو از اين سنگ ، سخت تر نيست ، اگر استقامت داشته باشى سرانجام موفق خواهى شد. اين بگفت و به مدرسه بازگشت و از چهل سالگى با جديت و حوصله و صبر مشغول تحصيل شد تا به جائى رسيد كه دانشمندان عصر وى در علوم عربى و فنون ادبى با ديده اعجاب مى نگريستند.
كتابى به نام مفتاح العلوم مشتمل بر دوازده علم از علوم عربى نوشت كه از شاهكارهاى بزرگ علمى و ادبى به شمار مى رود.

 

کتاب داستانهاى ما 3/45

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:59  توسط منتظر  | 



فرهادم و سوز عشق شیرین دارم
امید لقاء یار دیرین دارم
طاقت ز کفم رفت و ندانم چه کنم
یادش همه شب در دل غمگین دارم
                                              
                                                  امام خمینی
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:24  توسط منتظر  | 

 

شهید محمد هاشم دهقانی:

آقا را از یاد نبرید به خدا تنها آرزوی دیرینه و فریاد همبستگی ما فرج امام بوده است.

شهید عبدالکریم احمدی:

مبادا خدایی نکرده عملی از ما سر بزند که امام زمانمان پیش خدا شرمنده شود.

شهید قدمعلی رحیمی:

می گویند باید امام زمان بیاید و کارها را درست کند ولی منتظران او باید بدانند که اول امام زمان منتظر شماست تا شما را بشناسد.

شهید حسن علی فرخ روز:

ای خمپاره ها و گلوله ها بدنم را سوراخ سوراخ کنید تا شاید قطره های خونی که از بدنم بر زمین ریخته می شود فرج مولایم و فرمانده ام امام زمان را نزدیک گرداند.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:20  توسط منتظر  | 

  

 

 باز آیینه و آب و سینی و چای و نبات

باز پنج شنبه و یاد شهدا با صلوات...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:22  توسط منتظر  |